|
روزی شخصی در حال نماز خواندن در راهی بود و مجنون بدون اینکه متوجه شود از بین او ومهرش عبور کرد مرد نمازش را قطع کرد و داد زد: چرا بین من و خدای من فاصله انداختی؟ مجنون به خود آمد و گفت: من که عاشق لیلی هستم تو را ندیدم تو که عاشق خدای لیلی هستی چگونه مرا دیدی؟ + نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 0:34 توسط بلاتریکس |
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 20:19 توسط بلاتریکس |
salam dostaye azizam.ye modat nistam.montazere man bashid bye + نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 17:37 توسط بلاتریکس |
زیر بارون دنبالت دارم می گردم بدون تو زندگی برام بی رنگه من زنده موندم با یاد تو توی شبهام تو عشق جاوید زنده هستی عشق من مثله بارون بدون که پاکه زنگ صدات تو گوشم مثله آهنگه این آخرین شعر منه ای خوب نازم من زیر بارون با تو تنها شوق فردا من دوست دارم تو رو دارم عشق من مثله بارون بدون که پاکه عشق من قلب تو + نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387 19:59 توسط بلاتریکس |
موسي مندلسون، پدر بزرگ آهنگساز شهير آلماني، انساني زشت و عجيب الخلقه بود. قدّي بسيار كوتاه و قوزي بد شكل بر پشت داشت . موسي روزي در هامبورگ با تاجري آشنا شد كه دختري بسيار دوست داشتني به نام فرومتژه داشت. موسي در كمال نااميدي، عاشق آن دختر شد، ولي فرمتژه از ظاهر و هيكل از شكل افتاده او منزجر بود . زماني كه قرار شد موسي به شهر خود بازگردد، آخرين شجاعتش را به كار گرفت تا به اتاق دختر برود و از آخرين فرصت براي گفتگو با او استفاده كند. دختر حقيقتاً از زيبايي به فرشته ها شباهت داشت، ولي ابداً به او نگاه نكرد و قلب موسي از اندوه به درد آمد. موسي پس از آن كه تلاش فراوان كرد تا صحبت كند، با شرمساري پرسيد : - آيا مي دانيد كه عقد ازدواج انسانها در آسمان بسته مي شود؟ دختر در حالي كه هنوز به كف اتاق نگاه مي كرد گفت : - بله، شما چه عقيده اي داريد؟ - من معتقدم كه خداوند در لحظه تولد هر پسري مقرر مي كند كه او با كدام دختر ازدواج كند. هنگامي كه من به دنيا آمدم، عروس آينده ام را به من نشان دادند، ولي خداوند به من گفت : »همسر تو گوژپشت خواهد بود .« درست همان جا و همان موقع من از ته دل فرياد برآوردم و گفتم: «اوه خداوندا! گوژپشت بودن براي يك زن فاجعه است. لطفاً آن قوز را به من بده و هر چي زيبايي است به او عطا كن .« فرومتژه سرش را بلند كرد و خيره به او نگريست و از تصور چنين واقعه اي بر خود لرزيد . او سالهاي سال همسر فداكار موسي مندلسون بود. + نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387 15:59 توسط بلاتریکس |
+ نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 19:4 توسط بلاتریکس |
+ نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 12:10 توسط بلاتریکس |
My heart will go on قلب من همچنان خواهد تپيد... Every night in my dreams I see you, I feel you من تو را هر شب در روياهايم مي بينم... حس ميكنم... لمس ميكنم... That is how I know you… go on… ..و همينگونه مي شناسمت. جاري باش... Far across on distance and spaces between us از فراسوي فاصله دور ميان ما You have come to show you, go on… تو آمده بودي تا خودت را به من نشان دهي ... جاري بمان... Near, far, wherever you are دور يا نزديك... هركجا كه هستي I believe that the hard times, go on... ميدانم كه لحظه هاي سختي است جاري باش... يكبار ديگر كه در را گشودي Until hearing my heart وقتي صداي قلب مرا شنيدي And my heart will go on and on و قلب من خواهد تپيد و خواهد تپيد Love can trust one time and last for a lifetime عشق ميتواند يك بار اعتماد كند و يك عمر بماند And never let go till we"re gone و هرگز نخواهد رفت مگر وقتي كه ما رفته باشيم That was when I loved you, و اين آن وقتي بود كه من عاشق تو شدم One through time I hold to و تا وقتي كه تو را داشته باشم ... خواهد ماند And my life will longest… go on و زندگي من طولاني ترين خواهد بود... جاري باش... You"re here, there"s nothing of fear تو كه اينجايي هراسي نيست And I know that my heart will go on و من خوب ميدانم قلبم به تپيدنش ادامه خواهد داد We stay forever this way ما هميشه در اين راه خواهيم ماند You are safe in my heart, تو در قلب من در اماني... And my heart will go on and on... و قلب من خواهد تپيد ... خواهد تپيد... + نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 2:11 توسط بلاتریکس |
من نگاهم پر اشك + نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 2:0 توسط بلاتریکس |
زیبا ترین حس انتظار انتظار برای رسیدن انتظار برای دیدن تو به سر نمی آید این تنهایی این دلتنگی به سر نمی آید جاده پیچ در پیچ است گم کرده ام راه را شاید دیر رسیدم شاید هیچ وقت نرسیدم + نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 1:58 توسط بلاتریکس |
نمی دونم عشق چه جوریه...من تا حالا تجربش نکردم....اما با خوندن این متن ها نظر خوبی نسبت بهش ندارم چون به این نتیجه رسیدم که سراسر غمه.....
بلاتریکس + نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387 4:16 توسط بلاتریکس |
تا در غم عاشقی نمانید این عشق به اختیار نبود دانم که همین قدر بدانید هرگز مبرید نام عاشق تا دفتر عشق بر نخوانید آب رخ عاشقان مریزید تا آب ز چشم خود نرانید معشوقه وفا به کس نجوید هر چند ز دیده خون چکانید اینست رضای او که اکنون بر روی زمین یکی نمانید اینست سخن که گفته آمد گر نیست درست بر مخوانید بسیار جفا کشید آخر او را به مراد او رسانید اینست نصیحت سنایی عاشق مشوید اگر توانید + نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387 15:52 توسط بلاتریکس |
نخستین نگاهی که ما را به هم دوخت نخستین سلامی که در جان ما شعله افروخت نخستین کلامی که دل های ما را به بوی خوش اشنایی سپرد و به پر از مهر بودی! پر از نور بودم! همه شوق بودی! همه شور بودم! چه خوش لحظه هایی که دزدانه از هم نگاهی ربودیم و رازی نهفتیم! چه خوش لحظه هایی که "می خواهمت" را به شرم و خموشی , نگفتیم و گفتیم! . . . فریدون مشیری + نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387 8:47 توسط بلاتریکس |
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387 8:43 توسط بلاتریکس |
امشب مي خواهم راز سر نوشتم را از نورهاي سپيد + نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387 8:43 توسط بلاتریکس |
|
| ||||||